دومیـــن حـــــوّا
نـــــــفــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـس ... + لیلی جان اصرار داشتی نفس منو ببینی. امروز عصر با اینکه واقعا حس افسردگی داشت منو می کشت و دلم می خواست یه گوشه کز کنم و فکر کنم... ولی با اینحال رفتم پانسیون و از این جیگرکم عکس گرفتم. تو وبلاگمون گذاشتم که دوستامونم ببیننش!!! " مریم " تا امروز صبح دلم مــــــی گفت دیگه برنـــمــــی گـــــردی... امـــــروز دلم مـــیخواد هرگز بــــرنــــگــــــردی بهــــــــزاد... هـــــــــرگــــــــز !!!!!! " مریم " - چکار کردی؟ رفتنی هستیم؟ - بهزاد این هفته نمی تونم... بذار برای تاریخ دیگه ok کن... جمعه این هفته عروسی دوستمه ضمن اینکه مامان یه کم چپ کرده! - یعنی چی چپ کرده؟ - یعنی اینکه نمیذاره برم سفر. میگه دوست ندارم دیگه از این سفرای خارجی بری!!! - نه! مامانت چپ نکرده. چون عروسی دوستته تو میخوای بهانه بیاری. - آخه این چه حرفیه؟ - من باید سه شنبه همین هفته با همین پرواز برم. تو هم باید شرایط منو درک کنی. واقعا نیاز دارم بعد از اونهمه فشار کار و سختی هایی که داشتم برم سفر. - باور کن شرایط منم خاصه. اصلا تو فکر کن من میخوام برم عروسی دوستم. چه اشکال داره؟ سفر رو هر زمان میشه رفت ولی اون فقط یکبار ازدواج می کنه. بحث بالا می گیره و از اینهمه خودخواهی بهزاد غصه وجودمو پر می کنه! - خب حالا که دوست داری و حتما باید بری با مرجان برو. منم عروسی نمیرم که باورت بشه واسه نیومدن به سفر واقعا مشکلاتم بزرگتر از این حرفاست. بحثمون بازم بدتر و بدتر میشه و کار به جایی می رسه که دم در اداره با صدایی نزدیک به فریاد باهاش حرف می زنم. اصلا به هیچ صراطی مستقیم نیست. حرفام میره سمت عدالت نداشتنش. میرسم به اونجایی که چرا توی هر سفری که رفتیم یادش بود مرجان هم حقشه بره سفر خارج از کشور ( البته من منکر حقش نیستم ) ولی حق من نیست مثل اون سر خونه زندگیم باشمو بچه هامو بزرگ کنم؟ اگر اونجا عدالت سرش میشه نباید پیش منم عادل باشه؟ - در مورد عدالت تو خودتو زدی به ندیدن؟ انقدر که به فکر توام و دنبال خوشحال کردن تو انقدر که نگران توام به خداوندی خدا یک دهمش برای مرجان نیستم! - برو اینارو به یه احمقی بگو که باورش بشه!!!! و گوشی رو قطع می کنم... و تا الان که نزدیک به یک هفته می گذره هیچ خبری ازش ندارم. شاید هم با مرجان الان توی لنکاوی باشه... فردا عروسی دوستمه و اصلا حوصله ندارم که برم! و نمیرم! ................................................................................ خیلی اتفاقی پنج شنبه هفته گذشته با دوستم رفتیم پانسیون نگهداری سگ ها! منم که کشته و مرده حیات وحشم! اونجا از بین 60 تا سگ و توله سگ یه سگ خیلی خیلی خوشگل خریدم. 9 ماهشه و جوری تربیت شده که فوتبال رو می شناسه. بسیار با کلاس و با شخصیت برخورد می کنه. ابدا لوس نیست و به هیچ کس توجهی نشون نمیده. ( از اون اخلاقایی که من می پرستم! و سعی من کنم اینجور باشم اسمش نفسه! البته این اسم رو خودشون روش گذاشتن و من دوست داشتم عوضش کنم ولی بهم گفتن اینکارو نکن و فقط با اسمی که می شناستش صداش کن. به هیچ وجه با کسی اخت نمیشد و به سختی اومد سمت من. تا دیدمش دلمو برد. انگار سال ها میشناختمش! اوردمش خونه و همون روز اول قبل از اینکه بیارمش خونه رفتیم پت شاپ و 126 هزار تومن براش شامپو و جای خواب و قلاده و ... خریدم. مامانم اول به شدت مخالف بود چون خیلی معتقده. ولی وقتی دید که این سگ که با کسی جور نمیشه چطور حرفش رو گوش میده و گوش به فرمانشه عااااشقش شد! ولی متاسفانه خواهرم به شدت از حیوونا می ترسه و از پنج شنبه شب تا جمعه ظهر از اتاقش در نیومد. وقتی اومد بیرون این حیوون کوچولو به رسم عادت رفت جلوش که نگاهش کنه و مهسا شروع کرد به جیغ کشیدن و دویدن و نفس هم دنبالش دوید و چندتا پارس کرد. چنان بلبشویی شد که بیا و ببین... و منم مجبور شدم با اشک و آه برش گردونم پانسیون. مامانمم گریه می کرد و می گفت خیلی دوستش دارم کاش میشد بمونه. وقتی گذاشتمش و برگشتم یکی از کارمندای اونجا بهم زنگ زد و گفت انقدر پارس کرده که صداش گرفته خیلی دلتنگی می کنه. چطور اینقدر زود بهت وابسته شده هممون موندیم. چون این نه اهل پارس کردن و سرو صدا بود نه اهل وابستگی... فعلا تو پانسیونه و برای هر روز نگهداریش 8 هزار تومن ازم می گیرن. دو روز یه دفعه میرم می بینمش و وقتی میفهمه میخوام برگردم پاهامو با دستای کوچولوش می چسبه و روی دوتا پاش خودشو دنبالم می کشونه. به یکی از دوستام که خیلی برام با ارزشه و ارتباط خاصی بینمونه، یه چیز مثل استاد و شاگرد ( ازم چندین سال بزرگتره ) گفتم یه سگ خریدم و البته خیلی سخت تونستم خانواده م رو متقاعد کنم! بهم گفت: حتما خیلی تنهایی مریم! چی به سر خودت اوردی که برام نمیگی؟ چرا همه دلبستگی و علاقه دختری مثل تو باید صرف یه سگ بشه؟ آدمای تنها و دلشکسته اینکارارو می کنن معمولا! وقتی بهت دقیق میشم می بینم کم کم داری ارتباطت رو با اطرافت کم و کمتر می کنی و پناه می بری به چندتا حیوون!!! شاید حق با استاده... ولی محبت به نفس اینروزا داره دنیامو بهتر می کنه. وقتی بهش غذا میدم میدونه دوستش دارم و اذیتم نمیکنه. وقتی باهاش حرف می زنم تا مدتها بهم زل میزنه با چهره یی که دقیقش کرده توی صورتم!!! و وقتی جملاتم تموم میشه چندتا ناله ی کوچولو می کنه و بعد سرشو میذاره روی پاهام می دونم می فهمه غم دارم! اون هیچوقت دل من رو نمیشکنه از این بابت مطمئنم. مطمئنم بهش محبت کنم تا همیشه منو دوست داره بدون رنگ و ریا و خودخواهی!!! ................................................................................ چند روز پیش نگار ( صمیمی ترین دوستم ) بهم زنگ زد گفت: خیلی دلم گرفته بریم سفر؟ خنده م گرفت! انگار قسمته یه سفر برم! - آره کجا بریم؟ - چه می دونم یه جایی که یه کم اعصابمون راحت بشه. - بریم کیش!!! می دونم اگر بهزاد برگرده سمتم و بفهمه دارم با نگار میرم سفر یا رفتم منو می کشه ولی اعصابم داغون تر از این حرفاست. به قول اسکارلت اوهارا ( شخصیت مورد علاقه من توی داستان برباد رفته ) : فعلا نمیتونم به این موضوع فکر کنم. ولی فردا حتما بهش فکر میکنم. برای سه شنبه دوم خرداد بلیطامون رو اوکی کردیم. و یه هتل خیلی خوب رو ( البته با نظر کانتر آژانس ) رزرو کردیم. من بهمن 89 از طرف اداره با همکارای خانم برای اولین بار رفتم کیش. اون موقع تازه استخدام شده بودم و مدیر به خانما سفر کیش هدیه داده بود. البته مدیر سابق... یادش به خیر! طبیعتا زیاد آزاد نبودم و اکثر وقتمون توی بازارا گذشت. نتونستم خیلی تفریح کنم. فکر می کنم با نگار که بریم خیلی بهمون خوش می گذره. واقعا نمی تونم تا سه شنبه صبر کنم. اونجا به هیچکس و هیچ چیز فکر نخواهم کرد! به هیــــــچـــــکس!!!! ................................................................................ هیس!!! آرام بخوانید: دلم میگه بـــــــهزاد دیگه بر نمیــــگـــــرده!!! " مریم " نـــــ...یــــســــتى!!!! مثل تمام شبانه های رفته به یادت خــــلـــوتـــــــــ می کنم... دلــــــم را به هم می زند شـیـــریــنـی این تــــوهــــــــم های تلخ و تکراری!!!! " مریم " اینروزا هر چی بیشتر می بینم و میفهمم بیشتر نطقم بسته میشه و سکوت زندگیها سخت شده.... اینروزها آدمهایی رو می بینم که ظاهر الصلاحن و در باطن..... و تو حتی باورت نمیشه مثلا همین آدم ظاهر الصلاح یک گ.... باز باشه!!! اینروزا درد زیاد شده.... مثل درد همون زنی که یک تنه کار میکنه تا هم خرج شوهر پیر زمینگیرش و هم خرج اینروزا درد زیاد شده مثل درد اون صحنه ای که می بینم یه دختر بچه 4 یا 5 ساله -مامانی پول داری؟؟! -برای چی؟ -یه چیپس میخری برام؟ -نه پولم کمه... -فقط یه دونه چیپس و مادری که مدام سرخ و سفید می شد.... اینروزا تا دلت بخواد درد زیاد شده.... خیلیاشو ما نمی بینیم.... خیلیاشو هم می بینیم ولی درک درستی نداریم از اون درد .... دیشب از ته دل برای امام زمانمون اشک ریختم.....اینهمه درد رو می بینن..... اینروزا به یک نتیجه رسیدم: × خوب و سالم و خداپسند زندگی کردن خیلی راحت تر از زندگیهاییه که ما برای (لیلی) آسمون ابری شد و شد و شد... یه دفعه رعـ ـ ـ ـ ـ ـد و بـ ـ ـ ـ ـ ـرق و تمـــــــــــــــــــــــــامـــ ... داره بارون میاد... نه ریز ریز... نه خیلی شدید... خیلی آروم و روون. درست مثل وقتایی که دوست داری از خوشحالی گریه کنی. مثل وقتایی که دلت قرص و محکمه که یکی هست که هواتو داره... بارون داره میاد الان و دیگه مطمئنم خدا هنوز که هنوزه دوستمون داره... اصلا مــگــــر می تونه دوستمون نداشته باشه؟؟؟ مــــگـــر می تونه؟؟؟ " مریم " تازه دارم معنی نگاه های خیره و با تعجب پسر و دوستانش رو می فهمم!!! یادمه پارسال گاهی که به نت توی خونه دسترسی نداشتم میرفتم یه کافی نت همون مدیریتش یه پسر جوون بود با موهای بلند حالت دار! و به رسم همیشگی هم همیشه و من بناچار با اینکه بسیار هم معذب بودم برای انجام کارهای اینترنتیم به اون یعنی همون پیجی رو که بزرگ وسطش نوشته شده بود: "من زن دومشم!!" × لطفا لبخند بزنید! نویسنده:(لیلی) فقط یک ماه از سال 91 گذشته ولی اتفاقات عجیب و غریب زیادی برای من افتاد... روزهای خاکستری یا قهوه ای یا زرد یا نمیدونم شاید هم سفید و سبزی رو دارم می گذرونم... اینروزا احساس کسلی و افسردگی دارم. مهم ترین اتفاق سال 91: بـــهــــــــزاد بالاخره از کارش استعفا داد و از اداره رفــــــتـــــــــــــــــــــــــــ !!!! شوکی که از این مسئله بهم وارد شد تا چندین روز عملا منو فلج روحی کرد. هرچی اطرافیان بهش گفتن نکن این کارو، نکن... ولی به خرجش نرفت. کل حرفش همین بود: با این سیستم کار نمی کنم. راستش اولش خیلی برای کارم نگران شدم و احساس کردم بی شک موقعیت من با خطرات زیادی رو به رو خواهد شد. ولی اول لطف خدا و بعد هم تدابیر بــــــــهــــزاد تا الان جلوی هر نوع تغییری رو گرفته و اوضاع کاملا آرومـــــه... چیزی که آزارم میده جای خالی بهزاده توی مجموعه ... فقط امیدوارم به زودی برگرده چون خبرایی در راهــــــــــه. .................................................................................. دوم فروردین همسترای نازنینم صاحب بچه شدن... من واقعا نمی دونستم همستر ماده ( کلوچه ) حامله ست. باورتون نمیشه وقتی دیدمشون چقدر برام عجیب و باور نکردنی بود. چقدررررر خوشحال شدم !!! الان 6 تا شدن ... .................................................................................. کلاس زبانمو میرم و خیلی براش انگیزه دارم. مکالمه م داره خیلی بهتر میشه! احتمالا تا بیست روز آینده یه سفر با بهزاد در پیش داریم... فعلا بین دو جا موندیم... چین و جزایر لنکاوی... دعا کنید بهزاد با دومی موافقت کنه! 18 فروردین با دختر عمه م رفتیم نارمک برای خرید یه جفت کیف و کفش صورتی که من دیده بودم و می خواستمشون... جدا از اینکه کلی برای خریدشون هزینه کردم ، 150 هزار تومان هم تا برگردیم خونه گم کردم. بعید می دونم کیفمو زده باشن... احتمالا از دستم افتاده چون سابقه پول گم کردن زیاد دارم... چند تا عکس بی مناسبت هم میذارم... .................................................................................. این سفره هفت سینمه ... امسال زیاد ذوق هنری به خرج ندادم چون واقعا سرم شلوغ بود. این سفره شش عدد تنگ ماهی داشت و 25 تا ماهی توش می رقصیدن! ضمنا به جز ظروف همه ش کار دسته... 5 شب روش کار کردم... اینم همسترای نازنینم ... همیشه محکومن توی اتاق آخر آپارتمان که تقریبا انباری وسایل اضافی و بدرد نخور شده حبس باشن. چون مامان خیلی خیلی حساسه!!! این عکس بعد از حمام امروز عصرشون گرفته شده... این سنگ مرجانی رو از اقیانوس آرام در اوردم. به نظرم ترکیب رنگش قشنگ بود. یادگاری از جزیره بالی... این همون گل معروفه جزیره بالی هست. البته طرح اون گل، روی گل سره. از لحظه ای که دیدم خانمایی که توی جزیره هستن از اینا میذارن رو موهاشون بهزادو دیوونه کردم که برای منم بگیر. هر دفعه می رفتیم بیرون به نوعی یادمون می رفت و وقتی بر می گشتیم هتل و می دیدم پیشخدمت یه دسته از گلارو تو اتاق گذاشته یادم می افتاد و مثل بچه ها سرش نق می زدم. بالاخره دم رفتن بهزاد تا چشمش به این گلا افتاد برام گرفت... این همون قهوه معروف بالیه... از پی پی راکون توی عکس درست میشه. اینم اتاقمون توی بالی... از در تراس که بیرون می رفتیم تمام محوطه پر بود از برکه نیلوفر آبی و درختایی که پر از سنجاب بود. اینم اتاقمون توی دبی... اگر بعضی از عکسا کیفیت ندارن معذرت می خوام چون با موبایل گرفتم... + یه جا که الان دقیقا یادم نیست کجا دیدم نوشته بودن چطور ممکنه یه معاون توی اداره واسه اتاق یه مدیر لنگ و محتاج بشه و این حرف خنده داره... دوست عزیزم خنده دار تر اینه که شما ندونی سیاست یعنی چی؟ اونم توی دنیایی که اینقدر همه چیز سیاسی و واضحه. توی تموم دنیا شما حمایت مدیر ارشد که باهات باشه معاون یعنی هـــــــــــــــــــــــــــــــیچ!!!!! البته اون بنده خدارو به معنی واقعی کلمه بعد از اعتراض من شوت کردن به گوشه ی دیگه یی از اداره... حالا نیاید بگید بهزاد رفت بعدشو می بینی... شوت شدنش بعد از رفتن بــــــــــهـــــزاد بود!!!! + خوشحالم که دارمتون! " مریم "
)
میکنم....
پسرش رو که سال قبل از داربست افتاد و قطع نخاع شد و چون پول نداشتن ببرنش برای
جراحی و دکتر بناچار برای تسکین درد پسر جوونش مجبور شد براش مواد بخره و حالا دردی
هم بر دردها اضافه شده.....
به مادرش میگه:
خودمون ساختیم.....خیلی راحت تر.

نزدیکیهای خونه....
تعدادی از دوستانش اونجا بودن....
کافی نت می رفتم و خب طبعا به بلاگم هم سر میزدم و وقتی بعد از مدتی از پشت سیستم
بلند می شدم و برای تسویه حساب روبروی میز اون جوون می ایستادم متوجه نگاههای پر از
تعجب خودش و یا گاها دوستانش می شدم....نگاههایی که پر از ناباوری بودن.....ولی
هیچوقت راز اون ناباوری رو نفهمیدم تا اینکه اونروز از زبون یکی از اقوام که پای
ثابت کافی نت رفتنه شنیدم که اون ها قادر بودن پیج هایی رو که من باز میکردم از
طریق مانیتورینگ ببینن!!!! براحتی!!!!!!!
![]()







![]()




| Design By : Pichak |

